تبليغاتX
لبخند خدا
لبخند خدا
نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391 توسط عاشق دوازدهمین نفر!! |

گویی تقدیر چنین بوده است که حضور دو روزه ی من در دنیا با غم و اندوه عجین شود...

هرچه بود گذشت و هرچه می بود می گذشت...

و من می دانستم که تقدیر چگونه رقم خورده است؛ می دانستم که اندوه همسایه دیوار به دیوار دل

من خواهد بود...

اما آمدم! آمدم تا دفتر زنان بی سرمشق نماند، آمدم تا قرآن مثال بیابد، تفسیر پیدا کند، نمونه دهد...

آمدم تا خلقت بی غایت نماند...

گریه نکنید عزیزان من! شما ازین پس جای گریستن بسیار دارید...

بر هرکدام از شما مصیبت ها می رود که دل سنگ را آب می کند...

حسن جان! این هنوز ابتدای مصیبت است، رود مصیبت از بستر حیات تو عبور می کند؛ مظلومیت

جامه ای است که پس از پدر قاعده ی تن تو می شود...

حسین جان! زود است برای گریستن تو!! تو دیگر گریه مکن... تو خود دردانه ی اشک آفرینشی...

حسین عزیزم!! بیا از روی پای من برخیز و سر به سینه ام بگذار اما گریه مکن...

زینب کوچک من! گریه مکن تو باید در کربلا صبورترین فرد باشی...

برخیزید عزیزان من! هم اکنون پدرتان علی مرتضی خواهد آمد...

بیش ازین بی تابی نکنید! علی خود از شنیدن خبر چنان بی تاب شده که نه فقط دلش

بلکه پایش نیز با این خبر لرزیده..

بی تاب ترش نکنید...برخیزید عزیزان من! بغض هایتان را فرو بخورید، اشک هایتان را پاک کنید و علی

را تسلی دهید....

و اما علی....!

امان از دل بی تاب و قلب لرزانش....

آه...

مادر...

...........................................................................................................

احترام نوشت: آجرک الله یا صاحب الزمان فی مصیبة امّکم...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 توسط عاشق دوازدهمین نفر!! |



احساس نوشتاین روزا بدجوری دلم گرفته یاد اون صفای جبهه ی جنوب...!


خیلی دلتنگ شهدام... کاش دوباره دستمو بگیرن؛ مثل اون روزها که............!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 توسط عاشق دوازدهمین نفر!! |
موقعی که در ایرانشهر، در محضر آیت الله خامنه ای در تبعید بودم، روزی عده ای از

علماء، از قم برای ملاقات ایشان آمده بودند، وقت نماز همه برای اقامه ی

 نماز جماعت به امامت معظم له آماده شدند. همینطور که نماز جماعت برپا بود،

ناگهان بزغاله ای وارد اتاق شد و شروع کرد به این طرف و آن طرف پریدن و در آخر،

 سجاده ی یکی از نمازگزاران را برداشت و با خود برد.....



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 توسط عاشق دوازدهمین نفر!! |
داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و

 بومممممم .....

نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین!!

دوربینو برداشتم رفتم سراغش؛بهش گفتم تو این لحظات آخر اگه حرفی صحبتی

داری بگو ...

در حالی که داشت شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت : من از امت شهید

پرور ایران یه خواهش دارم...

اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا  اون کاغذ روشو نکَنید .

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزیون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو

برادر ...
5.gif

با همون لهجه اصفهونیش گفت : اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب

گوجه فرنگی افتاده ...
25r30wi.gifتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد



برگرفته از مجموعه طنز"جقله های جبهه"


ایشالله در رکاب امام زمان "له و لورده" شیم صلوات بفرست
...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم بهمن 1390 توسط عاشق دوازدهمین نفر!! |

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت، دختر هابیل جوابش کرد و گفت: هرگز همسری أم را سزاوار نیستی؛

تو با بدان بنشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی، خدا را نادیده گرفتی و

فرمانش را، به پدرت پشت کردی و فرمان پیامبرت را نشنیده گرفتی؛ دیدی که بلندی کوهها به دادت نرسید و

غرق گشتی؟!

پسر نوح گفت:....................................................................................................................



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390 توسط عاشق دوازدهمین نفر!! |

 

آمدم ای شاه پناهم بده... خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان... دور مران از در و راهم بده...

امروز سالگشت شهادت پدر مهربان من، امام علی بن موسی الرضاست...

دلم به وسعت دنیا گرفته...

باید به حرم بروم...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 توسط عاشق دوازدهمین نفر!! |

پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ درباره چی می نویسی؟

پدربزرگ گفت: درباره تو می نویسم پسرکم، اما مهمتر از آن مدادی است که با آن

می نویسم؛ می خواهم وقتی بزرگ شدی تو هم مثل این مداد باشی!

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید. گفت:مثل این مداد؟؟؟؟!

این هم مانند سایر مدادهایی است که دیده ام!

پدربزرگ گفت:بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی!در این مداد 5 صفت هست که اگر

آنها را به دست بیاوری برای تمام عمر در آرامش خواهی بود...

صفت اول:.....



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 توسط عاشق دوازدهمین نفر!! |

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین...

آجرک الله یا صاحب الزمان فی مصیبة جدکم...

ای ساربان آهسته ران، کارآم جان گم کرده ام

آخر شده ماه "حسین"من میزبان گم کرده ام

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم مهر 1390 توسط عاشق دوازدهمین نفر!! |

سلام دوستان و همسنگران عزيز من...

از لطف سرشار همه شما بينهايت سپاسگزارم!

متاسفانه مدتي به علت مشغله زياد و خرابي نت نتونستم به وبم سر بزنم!

از همه دوستاني که توي اين مدت پيام گذاشتن کمال تشکر رو دارم و ان شاءالله به مرور همه ي مهربوني

هاتون رو جبران ميکنم...


ياعلي مدد

عاشق دوازدهمين نفر؛ که توی این روزها خیلی محتاج دعاهای شماست...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 توسط عاشق دوازدهمین نفر!! |
تقدیم به تنها مأوای من در غم ها و شادی ها

امام علی بن موسی الرضا علیه السلام:


مشتري ات شده بودم، وقت و بي وقت به بهانه ديدار مي آمدم ديده بوسي سنگ

فرش حرم، احوالپرسي کبوترها و...

بعضي وقتها آنقدر سرگرم زندگي ميشوم که ذوق و شوق يک حادثه ميتواند نگاهم

را از بين کار و زندگي بيرون بکشد تا بيايم به پابوسي ات، لابه لاي آدمهايي که يا

سر به سنگفرش حرمت گذاشته بودند يا بغض کرده و رو به ضريحت ايستاده بودند!

آقا مشتري ات شده بودم...

آن شب هم دلم لک زده بود براي حرم... براي ضريح، براي حلقه شدن دستهايي

که مرا به خدا مي رساند، آمدم به حرم و نمي دانم چه شد که ناگهان ياد دوستم

افتادم!

شماره تلفن اش را گرفتم اما وقتي صداي دورگه و خواب آلودش را شنيدم پشيمان

شدم، با شرمندگي عذرخواهي کردم و مکالمه را تمام کردم.

نمي دانم چقدر حسرت زده اين لحظه است!! خودش خواسته بود هربار  به حرم

آمدم يادش کنم...! آن شب گذشت.

چند شب بعد صداي تلفن بلند شد، فکر نمي کردم او باشد، به ياد آن شب افتادم و

داشتم کلمات را براي عذر خواهي آماده مي کردم که بين حرفم آمد و از معجزه

امام رضا گفت: تلفن آن شب من از مشهد کنار ضريح آقا، او را از خطر مرگ نجات

داده بود چرا که چيزي نمانده بود تجمع گاز او و فرزند خردسالش را به خواب ابدي

ببرد.

او همچنان که به شدت گريه مي کرد و مي گفت: آن شب تماس تلفني تو از کنار

ضريح و اينکه ياد من در ذهن تو زنده شد همه اش معجزه آقا بود.

معجزه اي که من و دختر کوچکم را از مرگ حتمي نجات داد آن شب با صداي زنگ

تلفن از خواب پريدم و متوجه بي حالي خودم و بيهوشي دخترم شدم که بلافاصله...

ديگر چيزي براي گفتن بين من و او نبود، سکوت بود و بغض و اشک...

چقدر دلم براي حرم تنگ شده براي کبوترهايش...


.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت